طلسم نویس شهر خرمشهر

۱ بازديد
جمع شده بودند. قاتلان، راهزنان، سارقان، کلاهبرداران، آتش‌افروزان، جاعلان، متقلبان، دوئل‌کنندگان، جیب‌برها، قماربازان، دلالان، نزاع‌کنندگان، ولگردها و مست‌ها وجود داشتند. سیاه‌پوستان و سفیدپوستان، پیر و جوان، آمریکایی‌ها و خارجی‌ها از هر نژادی که زیر آفتاب زندگی می‌کند، وجود داشتند. جنایتکاران سنگدل و همچنین مردانی که آنقدر فقیر بودند که نمی‌توانستند وثیقه برای خود تهیه کنند و به همین دلیل مجبور به رفتن به زندان شده بودند، وجود داشتند. در کنار اراذل مو خاکستری، پسرانی دیده می‌شدند که هنوز ده یا یازده سال نداشتند. این مجموعه کاملی از تفاله‌های طلسم نویس متعفنی بود که از زخم‌های چرکین جامعه سرچشمه می‌گرفت. دیدنشان طلسم نویس شهر خرمشهر وحشتناک بود، وقتی کسی مجبور بود با آنها صحبت کند، انزجار و حیرت را برمی‌انگیزاندند.

آنها از نظر جسم و روح فاسد و متعفن بودند؛ عشق برایشان صرفاً یک احساس حیوانی بود و شادی در مجموعه‌ای بی‌پایان از نفرین‌های خام ابراز می‌شد. آنها خدا را فقط به عنوان یک کلمه می‌شناختند، کاملاً متناسب با تقویت سیل نفرین‌ها. همانطور که در حیاط زندان بالا و پایین می‌رفتند، یورگیس با گوش‌های تیز به حرف‌هایشان گوش می‌داد و خود را در کنار چنین مردان خردمند و باتجربه‌ای، یک بدبخت نادان صرف احساس می‌کرد. به نظر می‌رسید که آنها داستان‌های تکان‌دهنده‌ای از تجربیات خود تعریف می‌کردند طلسم نویس شهر دزفول تا تمام فساد شیکاگو و جامعه را آشکار کنند - آنها همه چیز را به عنوان یک منجلاب متعفن توصیف می‌کردند، جایی که عدالت و شرافت، بدن زنان بهترین دعانویس شهر طلسم نویس و روح مردان، مانند یک بازار یا بازارچه معامله می‌شد؛ جایی که انسان‌ها

طلسم نویس مانند کرم‌های عذاب‌دیده می‌خزیدند و می‌پیچیدند و می‌پیچیدند، یا مانند گرگ‌هایی که در یک گودال افتاده‌اند، یکدیگر را می‌دریدند. جایی که بشریت، زخم‌خورده و چرکین، پوسیده و در فلاکت بی‌پایان خود غوطه‌ور بود. این مردان با تولدشان، بدون طلسم هیچ دلیل خاصی، حتی بدون اینکه از آنها خواسته شود، به میانه‌ی این نبرد حیوانات درنده پرتاب شده بودند. آنها خودشان این سرنوشت را انتخاب نکرده بودند، بنابراین نمی‌توانستند جلوی آن را بگیرند و هیچ دلیلی در بهترین دعانویس شهر آن نداشتند. آنها از زندانی طلسم نویس شهر آبادان شدن خود شرمنده نبودند؛ بازی هرگز مساوی نبود و آنها هرگز پول خوبی در دست نداشتند. آنها فقط یک سکه‌ی ده سنتی دزدیده بودند، اما دستگیر شده و به جمع کلاهبرداران و دزدان بزرگی که میلیون‌ها دلار اختلاس کرده بودند، انداخته شده بودند.

یورگیس بیشتر سعی می‌کرد به حرف‌های آنها گوش ندهد. این حرف‌ها او را وحشت‌زده، وحشی بهترین دعانویس شهر و پر از طلسم نویس تمسخر می‌کرد. و علاوه بر این، قلبش از این مکان دور بود؛ آرزو داشت به خانه و پیش خانواده‌اش برگردد. به محض اینکه به این چیزها فکر کرد، چشمانش پر از اشک بهترین دعانویس شهر شد و در فکری عمیق فرو رفت، فکری که خیلی زود با خنده‌ی تمسخرآمیز همراهانش از آن بیدار جادو و طلسمات شد. او یک هفته کامل را در این محیط گذراند و در تمام این مدت هیچ خبری از خانه دریافت طلسم نویس شهر اهواز نکرد. پانزده سنت در اتاقش داشت که با یکی از آنها یک کارت پستال خرید و هم اتاقی‌اش چند خطی برای خانواده‌اش نوشت و به آنها گفت که کجاست و چه زمانی از او بازجویی خواهد شد.

اما هیچ جوابی نیامد. سرانجام - شب سال نو بود - یورگیس هم از زندان و هم از جک دوان خداحافظی کرد. دومی آدرس خود، یا بهتر است بگوییم آدرس همسرش را به او داد و از یورگیس خواست که بعداً به دیدنش برود. دوآن گفت: «شاید روزی فرصتی پیش بیاید که به تو کمک کنم از آن لانه‌ی بدبخت بیرون بیایی؛ و دعا واقعاً متاسفم که الان دیگر با تو نیستم.» یورگیس اکنون با واگن مخصوص زندانیان به دادگاهی که قرار بود پرونده‌اش در آن بررسی طلسم شود، برده می‌شد. اولین چیزی که هنگام ورود به دعا دادگاه دید، عمه طلسم نویس شهر بجنورد الیزابت و کاترین کوچک بودند که در انتهای اتاق نشسته بودند طلسم نویس و رنگ‌پریده و وحشت‌زده به نظر می‌رسیدند.

قلب یورگیس شروع به تپیدن تند کرد؛ دلش می‌خواست به آنها جادو و طلسمات علامتی بدهد، اما جرات نمی‌کرد. در جایگاه مخصوص زندانیان نشست و با دردی درمانده به آنها نگاه کرد. دید که اونا با آنها نیست و از خود پرسید که چرا. نیم ساعت در این افکار آنجا نشست؛ اما وقتی سرش را بالا آورد، خون به صورتش دوید. مردی وارد شده بود. یورگیس به دلیل بانداژهایی که دور سرش بسته شده بود، نمی‌توانست صورتش را ببیند، اما آن بدن چاق را به خوبی می‌شناخت - او کانر بود!
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.