چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ ۱۵:۱۸
یک دنیای کاملاً جدید. اما برخی چیزهای عجیب و غریب هم وجود داشت. موجودی گیاهخوار بدون پا که مانند مار میلولید. در سوراخها زندگی میکرد. موجودی به اندازه کبوتر که بالهایش تغییر شکل یافته بود، فلسهایی به نازکیِ نازکیِ سید و حاجی ابریشم با رنگهای رنگینکمانی. موجوداتی وجود داشتند که به نظر جفر میرسید در ارتباط دیوانهوار زندگی میکنند و کلیسا کالهون به شدت کنجکاو بود بداند که علوم غریبه آیا آنها واقعاً همزیست هستند یا فقط اشکال غیرقابل تشخیصی پیشینه تاریخی از یک نماز خواندن ارگانیسم واحد، مانند کرم شبتاب نر و ماده موکل جن زمینی. اما او به سمت شهر میرفت. او نمیتوانست برایزیستشناسی وقت بگذارد. در اولین روز سفرش، برای صرفهجویی در جیره غذایی که حمل میکرد، به دنبال غذا گشت. مورگاتروید اینجا مفید بود. این موجود دعاگر کوچک جایگاه خود را در جامعه بشری داشت. او دوستانه بود و با اشتیاق از انسانها تقلید میکرد و مشرکان روانشناسی خاص خود را دعانویس داشت. اما او مفید هم بود. وقتی کالهون در علوم غریبه جنگلهایی که شاخ و برگهای عجیب و غریبی داشتند، قدم میزد، مورگاتروید با قدمهای بلند با او همراه میشد و راه رفتن او را تقلید میکرد. هر از گاهی برای بررسی چیزی روی چهار پنجه میافتاد. او همیشه در
عرض چند ثانیه به کالهون میرسید. یک بار کالهون او را دید که با علاقه تکهای کوچک از ساقهی یک درختچهی بسیار بدشکل را گاز زد. او طعم آن را چشید و سپس آن را قورت داد. کالهون کافران به گیاه توجه کرد و بخشی شیاطین از آن را برید. آن را به پوست بازویش نزدیک آرنج بست. چند ساعت بعد هیچ واکنش آلرژیکی وجود نداشت، بنابراین آن را چشید. تقریباً آشنا بود. طعم جوانهی سرخس را داشت، با طعمی میوهای. یک غذای دعانویس حجیم سبز کیمیاگری مانند اسفناج یا مارچوبه بود، سیرکننده اما بدون مواد مغذی زیاد. بعداً، مورگاتروید
با دقت میوهای به ظاهر خوشمزه را بررسی کرد که آنقدر پایین رشد کرده بود که میتوانست آن را بچیند. او جفت روحی آن را از نزدیک بو کشید و عقب رفت. ذکر کالهون متوجه آن گیاه نیز شد. قبیله ابطال کردن جادو مورگاتروید به دلیل برخی ویژگیهای بسیار علی آباد کتول شهر دعا ارزشمند در ستاد پرورش یافته بود. یکی دعانویس از آنها معده بسیار حساسی بود - اما دعا فقط یکی بود. متابولیسم مورگاتروید بسیار نزدیک به متابولیسم انسان بود. اگر چیزی میخورد و با او مخالف نبود، به احتمال زیاد خوردن آن برای تعویذ انسان نیز بیخطر بود. شیاطین اگر چیزی را رد میکرد،
احتمالاً اینطور نبود. اما ارزش واقعی او بسیار مهمتر مذهب از چشیدن غذاهای مشکوک بود. وقتی کالهون شب اول اردو زد، از گیاهی به شکل بشکه کاکتوس که با روغن آغشته شده بود، آتشی روح درست کرد. با انباشتن خاک در اطراف آن، سوختن آن مقدس را به فضایی گرد، ابجد فرشتگان بسیار شبیه به المنت حرارتی مستقیم یک متون کهن اجاق برقی، محدود کرد. این تصویر عجیبی از این واقعیت دعانویس مقدس بود که پیشرفت بشر شامل هیچ چیز واقعاً جدیدی در نوع خود نیست، بلکه فقط راحتی و دسترسی به راحتیهای بسیار توسل ابتدایی را افزایش میدهد. کالهون در
نور آن آتش دایرهای شکل، واقعاً کمی مطالعه خمام شهر دعا کرد. اما نور کافی نبود. کمی بعد خمیازه کشید. دعا بدون دانستن احتمال در رفتار جادو سیاه انسان، کسی در خدمات پزشکی خیلی پیش نمیرفت. این به فرد این امکان را میداد که صحت اظهارات، چه توسط بیماران و چه توسط مقامات، را به یک کشتی پزشکی بررسی کند. با این حال، امروز او مسافت زیادی را پیاده طی کرده بود. او به مورگاتروید نگاه کرد که با جدیت وانمود میکرد از روی یک برگ منحصراً با لبههای صاف میخواند. کالهون گفت: «مورگاتروید، احتمال دارد که هر صدای عجیبی را به عنوان
یک تجربه ذهنی نامطلوب احتمالی تعبیر کنی. به عبارت دیگر، دورود شهر دعا به عنوان یک چیز خطرناک. اعمال صالح بنابراین اگر شبها صدای چیزی قابل توجه را از نزدیک شنیدی، امیدوارم جیغ بزنی. متشکرم.» مورگاتروید گفت « چی » و عبادت کردن کالهون غلت زد و به خواب رفت. اواسط صبح روز بعد بود که او به یک مزرعه کشتشده برخورد. البته، آن را پاکسازی و کاشته بودند تا برای مهاجرانی که انتظار میرفت شهر را اشغال دعا رمال کنند، آماده شوند. گیاهان خاکی آشنا، با ارتفاع سه متر و بیشتر، در آن رشد کرده بودند. و کالهون آن دین احضار را با
دقت بررسی کرد، به این امید که بفهمد چه مدت است که به آن توجه نشده است. در بررسیهایش، مرد مرده را پیدا کرد. ماسال شهر دعا مرد، به عنوان جادو سیاه یک جسد، کاملاً نو بود و کالهون قبل از اینکه برای تخمین فنی از آنچه
- ۱۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر