چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۰:۱۶
۴ بازديد
اما سفیدپوست بود و بنابراین به نظر من همسر مناسبتری برای آما زیبا بود. او همچنین به مردم قدرتمند آمریکا تعلق داشت که کاهن در این زمان به آنها احترام کامل گذاشته بود و این نیز به نفع او بود. در واقع، همه چیز در مورد اینکه کدام ستایشگر دعا را ترجیح میدهد، حدس و جادو و طلسمات گمان بود، زیرا دختر با آنها با همان صراحت و ملاحظه رفتار میکرد. یک بار، وقتی بهترین دعانویس شهر او با چاکا تنها نشسته بود، شنیدم که چاکا اصرار میکرد پاول را آزاد کند. او گفت: «پولس تو را نجات جادو و طلسمات داد. هیچ کس دیگری شایستهی این پاداش نیست.» ۲۵۱ بار دیگر آلرتون درخواست آتکایما کرد و گفت اگر چاکا او را هنگام زمین خوردن پاول نمیگرفت، له طلسم نویس شهر اقبالیه میشد.
خوشحال بودم که در این طلسم نویس مورد به من بیتوجهی شده بود، چون خوب میدانستم خدمت من در اعلام هشدار با کاری که آنها کرده بودند قابل مقایسه نیست. حتماً شنیدن اینکه این دو مرد شجاع از دیگری التماس میکردند، برای آما سرگرمکننده بوده است، چون بالاخره گفت: «شما باید بین خودتان تصمیم بگیرید، و من از تصمیم شما پیروی خواهم کرد.» این تغییر شیطنتآمیز، همانطور که دختر به وضوح پیشبینی کرده بود، هیچ نتیجهای نداشت. آنها با یکدیگر بحث کردند تا اینکه بنبست از همیشه بیشتر طلسم نویس شهر شریفیه شد. آنها پیشنهاد دادند که تصمیمگیری را به من واگذار کنند و من از دخالت خودداری کردم.
هیچکدام از اعضای گروه ما هم حاضر دعا به داوری در این پرونده نشدند. آنها با ناامیدی به آما گفتند که دوباره همه چیز به خودش بستگی دارد. سرش را تکان داد و کاهن اعظم پیر را احضار کرد و با لحنی تند به او دستور داد که بیدار بماند و به حرفهایش گوش دهد. ۲۵۲ او گفت: «من نمیتوانم تصمیم بگیرم که کدام یک از این سه غریبه واقعاً مرا از مرگ نجات دادند. طبیعی است که طلسم نویس شهر آبیک باید از هر سه نفر سپاسگزار باشم، به همین دلیل ناعادلانه است که مرا مجبور به تصمیمگیری در مورد این سوال کنند.
بنابراین به شما دستور میدهم، به موجب مقامتان، فوراً بگویید کدام یک بخشیده میشود و از قربانی نجات مییابد.» کاهن اعظم آهی کشید و گفت: «دربارهاش فکر خواهم کرد.» آما با لحنی آمرانه اعلام کرد: «تو هیچ کاری از این دست نخواهی کرد. فردا باید یکی از این فداکاران برای قربانی آداکالپا، جشن برداشت محصول، انتخاب شود. پس حواست را جمع کن، مشاور من، و حرف بزن!» دعا پیرمرد با خستگی پرسید: «میتوانم بنشینم؟» «نه، چون در آن صورت بهترین دعانویس شهر خوابت میبرد. به تو طلسم دستور میدهم طلسم نویس شهر الوند بین این سه نفر جادو و طلسمات بهترین دعانویس شهر یکی را انتخاب کنی—» او به جایی که ما در یک ردیف ایستاده بودیم اشاره کرد.
سپس میتوانی به کاناپهات برگردی.» کاهن اعظم خمیازه طلسم کشید و با چشمان اشک آلودش به ما نگاه کرد. او اعلام کرد: «هر سه نفر را عفو کنید. هر کدام در این ماجرا دست داشتهاند و این ما را از زحمت انتخاب بین آنها، شاید به ناحق، نجات میدهد.» آما در حالی که میخندید، نشست. او با خوشحالی دستانش را به هم زد. ۲۵۳ او فریاد زد: «ای مشاور خردمند و دعا زیرک! فرمان تو اطاعت خواهد شد. حالا، اگر مایلی، بخواب، زیرا چاکا، پاول و سامستیل،» او همیشه مرا اینگونه صدا میزد و دو اسم مرا در یک اسم میغلطاند طلسم نویس شهر قادرآباد «از این لحظه به بعد رعایای آزاد و محترم تچا هستند.» فکر میکنم پیرمردی که اینطور به ما لطف کرده بود، قبل از اینکه او را به سمت دروازه
برگردانند، خواب بود. در مورد پاول، چاکا و من، با صمیمیت دست دادیم و به یکدیگر تبریک گفتیم. در ذهن هر سه نفر، یک ایده از همه مهمتر بود - اینکه آزادی ما ممکن است منجر به جادو و طلسمات آزادی رفقایمان شود. ۲۵۴ فصل بیست و یکم ما پدروی بیچاره را از دست دادیم طلسم نویس فرمان کاهن اعظم در تماشاخانه بزرگ به مردم اعلام شد و با همان خونسردی که محکومیت ما بود، پذیرفته شد. پس بهترین دعانویس شهر از آن، ما سه نفر به دلخواه در دره، بدون محافظ و بدون مزاحمت، پرسه زدیم. به ما کاخی پیشنهاد شد، اما محل اقامت خود طلسم را در خانه کاهنان حفظ کردیم تا با رفقایمان باشیم جادو و طلسمات و در آنجا در یک گفتگوی مخفی، در مورد روش کار آینده خود تصمیم گرفتیم.
خوشحال بودم که در این طلسم نویس مورد به من بیتوجهی شده بود، چون خوب میدانستم خدمت من در اعلام هشدار با کاری که آنها کرده بودند قابل مقایسه نیست. حتماً شنیدن اینکه این دو مرد شجاع از دیگری التماس میکردند، برای آما سرگرمکننده بوده است، چون بالاخره گفت: «شما باید بین خودتان تصمیم بگیرید، و من از تصمیم شما پیروی خواهم کرد.» این تغییر شیطنتآمیز، همانطور که دختر به وضوح پیشبینی کرده بود، هیچ نتیجهای نداشت. آنها با یکدیگر بحث کردند تا اینکه بنبست از همیشه بیشتر طلسم نویس شهر شریفیه شد. آنها پیشنهاد دادند که تصمیمگیری را به من واگذار کنند و من از دخالت خودداری کردم.
هیچکدام از اعضای گروه ما هم حاضر دعا به داوری در این پرونده نشدند. آنها با ناامیدی به آما گفتند که دوباره همه چیز به خودش بستگی دارد. سرش را تکان داد و کاهن اعظم پیر را احضار کرد و با لحنی تند به او دستور داد که بیدار بماند و به حرفهایش گوش دهد. ۲۵۲ او گفت: «من نمیتوانم تصمیم بگیرم که کدام یک از این سه غریبه واقعاً مرا از مرگ نجات دادند. طبیعی است که طلسم نویس شهر آبیک باید از هر سه نفر سپاسگزار باشم، به همین دلیل ناعادلانه است که مرا مجبور به تصمیمگیری در مورد این سوال کنند.
بنابراین به شما دستور میدهم، به موجب مقامتان، فوراً بگویید کدام یک بخشیده میشود و از قربانی نجات مییابد.» کاهن اعظم آهی کشید و گفت: «دربارهاش فکر خواهم کرد.» آما با لحنی آمرانه اعلام کرد: «تو هیچ کاری از این دست نخواهی کرد. فردا باید یکی از این فداکاران برای قربانی آداکالپا، جشن برداشت محصول، انتخاب شود. پس حواست را جمع کن، مشاور من، و حرف بزن!» دعا پیرمرد با خستگی پرسید: «میتوانم بنشینم؟» «نه، چون در آن صورت بهترین دعانویس شهر خوابت میبرد. به تو طلسم دستور میدهم طلسم نویس شهر الوند بین این سه نفر جادو و طلسمات بهترین دعانویس شهر یکی را انتخاب کنی—» او به جایی که ما در یک ردیف ایستاده بودیم اشاره کرد.
سپس میتوانی به کاناپهات برگردی.» کاهن اعظم خمیازه طلسم کشید و با چشمان اشک آلودش به ما نگاه کرد. او اعلام کرد: «هر سه نفر را عفو کنید. هر کدام در این ماجرا دست داشتهاند و این ما را از زحمت انتخاب بین آنها، شاید به ناحق، نجات میدهد.» آما در حالی که میخندید، نشست. او با خوشحالی دستانش را به هم زد. ۲۵۳ او فریاد زد: «ای مشاور خردمند و دعا زیرک! فرمان تو اطاعت خواهد شد. حالا، اگر مایلی، بخواب، زیرا چاکا، پاول و سامستیل،» او همیشه مرا اینگونه صدا میزد و دو اسم مرا در یک اسم میغلطاند طلسم نویس شهر قادرآباد «از این لحظه به بعد رعایای آزاد و محترم تچا هستند.» فکر میکنم پیرمردی که اینطور به ما لطف کرده بود، قبل از اینکه او را به سمت دروازه
برگردانند، خواب بود. در مورد پاول، چاکا و من، با صمیمیت دست دادیم و به یکدیگر تبریک گفتیم. در ذهن هر سه نفر، یک ایده از همه مهمتر بود - اینکه آزادی ما ممکن است منجر به جادو و طلسمات آزادی رفقایمان شود. ۲۵۴ فصل بیست و یکم ما پدروی بیچاره را از دست دادیم طلسم نویس فرمان کاهن اعظم در تماشاخانه بزرگ به مردم اعلام شد و با همان خونسردی که محکومیت ما بود، پذیرفته شد. پس بهترین دعانویس شهر از آن، ما سه نفر به دلخواه در دره، بدون محافظ و بدون مزاحمت، پرسه زدیم. به ما کاخی پیشنهاد شد، اما محل اقامت خود طلسم را در خانه کاهنان حفظ کردیم تا با رفقایمان باشیم جادو و طلسمات و در آنجا در یک گفتگوی مخفی، در مورد روش کار آینده خود تصمیم گرفتیم.
طلسم نویس شهر صدرا