چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۸:۴۵
۳ بازديد
نپرس کجا میری هیچکس نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره، اما هر جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید. همین که قطار راه افتاد، طلسم نویس همه مسافران از پنجرهها به بیرون نگاه میکردند و به ما میخندیدند و دست تکان میدادند. به هر حال ما از آن قطار قدرتمندتر بودیم، بهترین دعانویس شهر چون یک الاغ هم میتوانست آن را متوقف کند و ما میتوانستیم او را از ریل خارج کنیم تا قطار راه بیفتد و طلسم نویس این ثابت میکند که پیشاهنگان طلسم نویس شهر ارسنجان چقدر باهوش هستند، حتی وقتی نمیدانند کجا هستند.
فصل هفتم به پست راهنمای بیثبات میرسیم وارد گفت: «دوست دارم بدانم کجا هستیم.» به او گفتم: «ما در کوههای کتسکیل هستیم.» پی وی گفت: «مثل این است که بگویی ما در کیهان هستیم. این چه فایدهای برای ما دارد؟» از او طلسم نویس پرسیدم: «یعنی میخواهی بگویی بودن در کیهان خوب نیست؟» گری گفت: «اینجا یکی از بهترین جاهایی است که طلسم میشناسم.» به او گفتم: «مطمئناً همینطور است. هر کسی که از دنیا راضی نباشد...» پی وی فریاد زد: «تو دیوانهای!» گفتم: «از رهبرت پیروی کن. هر جا که طلسم نویس رهبرت میرود، از او پیروی کن.» برت گفت: «به بینیات گوش کن.» گری گفت: «جای تعجب نیست که اگر این را دنبال کند، اینقدر سر طلسم نویس شهر سروستان به هوا دعا میشود.» بچه با صدای بلند گفت: «فکر میکنی قراره تا آخر
عمرم برم دور کشور رژه برم؟» گفتم: «از شیرینکاریهایی که نشان میدهد، نه ناامید شو و نه شکایت کن. میخواهی به جایی برسی، نه؟ خب، قول میدهم تو را به جایی هدایت کنم. دقیقاً همان جایی است که میخواهی بروی. دیگر چه میتوانی بهترین دعانویس شهر بخواهی؟» من مدام در میان درختان قدم میزدم، به بعضیها دست میزدم و به بعضیها طلسم نویس شهر خرامه دست نمیزدم، جادو و طلسمات طلسم بقیه هم دنبالم میآمدند. خیلی زود به جادهای رسیدم که از وسط مسیر میگذشت. آن موقع حدود یک طلسم نویس طلسم چهارم مایل از مسیر فاصله داشتیم. در امتداد آن جاده ادامه دادم، گاهی روی دیوار سنگی راه میرفتم و گاهی جادو و طلسمات در جاده زیگزاگ میرفتم.
میدانستم که به دعا سمت غرب طلسم میرویم و کاملاً مطمئن بودم که کمپ تمپل در جنوب غربی است، اما نمیدانستم چقدر دور است. فکر میکردم که به زودی به یک چهارراه میرسیم و آنجا تابلویی وجود خواهد داشت. طلسم نویس شهر اوز خیلی زود به یکی از آنها رسیدیم و یک تابلو آنجا بود، خب. از این بابت خوشحال بودم، چون جادهای که در آن بودیم آنقدر پیچ و خم داشت که مطمئن نبودم به کدام سمت میرویم. گذشته از این، آسمان کاملاً ابری بود، بنابراین از روی خورشید نمیتوانستم چیزی را تشخیص دهم. یکی از بچهها فریاد زد: «یه تابلوی راهنما اونجاست!» یکی دیگر فریاد زد: «نجات یافتم!» به چشمانم فشار نیاوردم تا ببینم روی تابلو چه نوشته شده است، اما به محض اینکه آن را دیدم، شروع کردم به گشتن بین
درختان کنار جاده، گرفتن هر درخت و دور زدن آن. در تمام این مدت ما داشتیم آن شعرهای دیوانهوار را میخواندیم. بنابراین به تابلو رسیدم و آن را گرفتم و دور زدم، فقط، شب بخیر، تابلو با دست من دور میزد. فریاد زدم: «پیچ خوبی است.» پی وی با صدای بلند سرم فریاد زد: «تو هیچ کاری نکردی جز اینکه نقشه رو پیچیدهتر کردی. حالا همه چیز رو قاطی کردی.» گفتم: «من کل نقشه طلسم نویس شهر قیر کتسکیلها را تغییر دادم. این که چیزی نیست؛ ببین نقشه اروپا چطور تغییر کرده. من به تابلویی که نظرش را عوض کند، زیاد اعتقادی ندارم.» پی وی فریاد زد: «من به دیدهبانی که تابلو را عوض میکند، اهمیت زیادی نمیدهم.» همه ما آنجا ایستاده بودیم و به تابلو خیره شده بودیم.
بالای آن ستون، دو تخته به صورت ضربدری کنار هم قرار داشت و روی هر تخته دو جهت با فلشهایی به سمت هم چاپ شده بود. روی یک تخته نوشته شده بود: کوکساکی ۸ متر ، با فلشی به یک سمت، و آتن ۵ متر ، با فلشی به سمت مخالف. روی تخته دیگر نوشته شده دعا بود : قاهره ۹ متر ، با فلشی به یک سمت، و کلیویل ۷ متر ، با فلشی به سمت دیگر، و زیر آن تخته، تابلوی کوچکی با نوشته «اردوگاه تمپل» (معبد کمپ) وجود داشت. حدس میزنم پیشاهنگان آن را آنجا گذاشته بودند.
فصل هفتم به پست راهنمای بیثبات میرسیم وارد گفت: «دوست دارم بدانم کجا هستیم.» به او گفتم: «ما در کوههای کتسکیل هستیم.» پی وی گفت: «مثل این است که بگویی ما در کیهان هستیم. این چه فایدهای برای ما دارد؟» از او طلسم نویس پرسیدم: «یعنی میخواهی بگویی بودن در کیهان خوب نیست؟» گری گفت: «اینجا یکی از بهترین جاهایی است که طلسم میشناسم.» به او گفتم: «مطمئناً همینطور است. هر کسی که از دنیا راضی نباشد...» پی وی فریاد زد: «تو دیوانهای!» گفتم: «از رهبرت پیروی کن. هر جا که طلسم نویس رهبرت میرود، از او پیروی کن.» برت گفت: «به بینیات گوش کن.» گری گفت: «جای تعجب نیست که اگر این را دنبال کند، اینقدر سر طلسم نویس شهر سروستان به هوا دعا میشود.» بچه با صدای بلند گفت: «فکر میکنی قراره تا آخر
عمرم برم دور کشور رژه برم؟» گفتم: «از شیرینکاریهایی که نشان میدهد، نه ناامید شو و نه شکایت کن. میخواهی به جایی برسی، نه؟ خب، قول میدهم تو را به جایی هدایت کنم. دقیقاً همان جایی است که میخواهی بروی. دیگر چه میتوانی بهترین دعانویس شهر بخواهی؟» من مدام در میان درختان قدم میزدم، به بعضیها دست میزدم و به بعضیها طلسم نویس شهر خرامه دست نمیزدم، جادو و طلسمات طلسم بقیه هم دنبالم میآمدند. خیلی زود به جادهای رسیدم که از وسط مسیر میگذشت. آن موقع حدود یک طلسم نویس طلسم چهارم مایل از مسیر فاصله داشتیم. در امتداد آن جاده ادامه دادم، گاهی روی دیوار سنگی راه میرفتم و گاهی جادو و طلسمات در جاده زیگزاگ میرفتم.
میدانستم که به دعا سمت غرب طلسم میرویم و کاملاً مطمئن بودم که کمپ تمپل در جنوب غربی است، اما نمیدانستم چقدر دور است. فکر میکردم که به زودی به یک چهارراه میرسیم و آنجا تابلویی وجود خواهد داشت. طلسم نویس شهر اوز خیلی زود به یکی از آنها رسیدیم و یک تابلو آنجا بود، خب. از این بابت خوشحال بودم، چون جادهای که در آن بودیم آنقدر پیچ و خم داشت که مطمئن نبودم به کدام سمت میرویم. گذشته از این، آسمان کاملاً ابری بود، بنابراین از روی خورشید نمیتوانستم چیزی را تشخیص دهم. یکی از بچهها فریاد زد: «یه تابلوی راهنما اونجاست!» یکی دیگر فریاد زد: «نجات یافتم!» به چشمانم فشار نیاوردم تا ببینم روی تابلو چه نوشته شده است، اما به محض اینکه آن را دیدم، شروع کردم به گشتن بین
درختان کنار جاده، گرفتن هر درخت و دور زدن آن. در تمام این مدت ما داشتیم آن شعرهای دیوانهوار را میخواندیم. بنابراین به تابلو رسیدم و آن را گرفتم و دور زدم، فقط، شب بخیر، تابلو با دست من دور میزد. فریاد زدم: «پیچ خوبی است.» پی وی با صدای بلند سرم فریاد زد: «تو هیچ کاری نکردی جز اینکه نقشه رو پیچیدهتر کردی. حالا همه چیز رو قاطی کردی.» گفتم: «من کل نقشه طلسم نویس شهر قیر کتسکیلها را تغییر دادم. این که چیزی نیست؛ ببین نقشه اروپا چطور تغییر کرده. من به تابلویی که نظرش را عوض کند، زیاد اعتقادی ندارم.» پی وی فریاد زد: «من به دیدهبانی که تابلو را عوض میکند، اهمیت زیادی نمیدهم.» همه ما آنجا ایستاده بودیم و به تابلو خیره شده بودیم.
بالای آن ستون، دو تخته به صورت ضربدری کنار هم قرار داشت و روی هر تخته دو جهت با فلشهایی به سمت هم چاپ شده بود. روی یک تخته نوشته شده بود: کوکساکی ۸ متر ، با فلشی به یک سمت، و آتن ۵ متر ، با فلشی به سمت مخالف. روی تخته دیگر نوشته شده دعا بود : قاهره ۹ متر ، با فلشی به یک سمت، و کلیویل ۷ متر ، با فلشی به سمت دیگر، و زیر آن تخته، تابلوی کوچکی با نوشته «اردوگاه تمپل» (معبد کمپ) وجود داشت. حدس میزنم پیشاهنگان آن را آنجا گذاشته بودند.
طلسم نویس شهر صدرا