طلسم نویس شهر فنوج

۴ بازديد
امیدی به او نیست. و ناگهان رئیس پلیس با تعجب و وحشت فریادی کشید و زانویش را محکم کوبید. او با غرش به راننده‌ی وحشت‌زده گفت: «خیابان دِزبروسس!»[237] و دعا لحظه‌ای بعد، کالسکه با سرعت در امتداد اسکله‌ها به سمت پایین حرکت کرد. هیچ‌کدام از آنها، جز کاپیتان، بهترین دعانویس شهر کوچکترین اطلاعی از مقصد یا دلیل آن نداشتند؛ و او هم چیزی نگفت. سفر کوتاهی بود، فقط سه یا چهار بلوک. در پایان، او از کالسکه بیرون پرید. فریاد زد: «زود، زود!» و با عجله به سمت یکی از اسکله‌ها دوید. لازم نبود بقیه را به دنبال طلسم نویس شهر گراش خود بکشند. آنها بهترین دعانویس شهر با عجله کاپیتان را همانجا زدند.

زیرا در آن لحظه دیدند که او به کجا می‌رود؛ یک یدک‌کش پلیس در اسکله افتاده بود. کاپیتان در حالی که به داخل قایق می‌پرید، غرید: «زود باش! اون کشتی رو دنبال کن!» و نیم دقیقه بعد، موتورهای یدک‌کش شروع به کار کردند و یدک‌کش به سمت رودخانه پیش می‌رفت. چند دقیقه بعد، سه ولگرد با قیافه‌ای جدی، طلسم نویس با رضایت در یک واگن پولمن قطار سریع‌السیر وست شور چرت می‌زدند. همان سه نفر درست در همان لحظه‌ای که سرجوخه ونس (از دار و دسته بول هریس) مشغول نظارت بر پر کردن جادو و طلسمات توپ رِوِیل بود، مخفیانه طلسم نویس شهر قصرقند وارد کمپ مک‌فرسون شدند.

[238] فصل بیست طلسم و پنجم. یک چالش. «هی، بیدار شو!» "اوم - ام. اذیتم نکن." «وای! خفه شو مرد...» «بگو، تگزاس، مگر به تو نگفتم که می‌خواهم این ساعت بخوابم؟ مگر دو شب متوالی بیدار نبوده‌ام که به تو کمک کنم تا به بچه‌های یک ساله کمک کنی؟ حالا می‌خواهم چرتی بزنم؛ پس مرا تنها بگذار.» «بیدار شو!» تکساس تکرار کرد. «مارک مالوری، مگر آنقدر عقل نداری که دعا بدانی من برای هیچ چیزی اذیتت نمی‌کنم؟ چشمانت را باز کن و گوش کن. چیزی هست که باید به تو بگویم. می‌دانم خوابت جادو و طلسمات می‌آید - نیازی طلسم نویس شهر بمپور نیست دوباره این را به من بگویی.

می‌دانم که دیشب قبل از آخرین باری که آن سال‌ها را به من نشان دادی، بیدار بودی، و دیشب هم، چون ما را بستند و سوار قطار باری که به نیویورک می‌رفت، کردند. اما این ماجرا مهم‌تر از خوابیدن است!» مارک پرسید: «چیه؟» «یه کمیته از کلاس اول می‌خوان شما رو ببینن.» [239]«چی!» دیگری پیروزمندانه خندید و گفت: «نه، نه! می‌دانستم چشمانت را دعا باز می‌کنی.» مارک پرسید: «آنها چه می‌خواهند؟» تگزاس پاسخ داد: «تو هم مثل من خوب می‌دانی که آنها بهترین دعانویس شهر چه می‌خواهند. آنها تو را طلسم نویس شهر مهرستان می‌خواهند. آنها تو را می‌خواهند چون تو بی‌ادب‌ترین و بی‌ادب‌ترین کسی هستی که تا دعا به حال به وست طلسم پوینت آمده، چون جرأت کردی در مقابلشان بایستی، از مزاحمت آنها خودداری کردی، وقتی آنها امتحانش کردند، آنها را لیس زدی، و

بزرگترین غوغایی را که این شهر تا به حال دیده است، به پا کردی. همین!» مارک خندید و گفت: «منظورت این است که می‌خواهند جادو و طلسمات من بیشتر بجنگم؟» تگزاس غرید: «معلومه که می‌تونن! تو احمق پیر! چرا برای این فرصت تلاش نمی‌کنی؟ تو قدر فرصتت رو نمی‌دونی، آه. اگه من این شانس رو داشتم که اون دانشجوهای کوچیکی مثل تو رو بزنم... وای! می‌دونی چیکار می‌کردم؟» مارک پاسخ داد: «من یک کابوی آتش‌خوار، وحشی و پشمالو که دنبال مبارزه باشد نیستم.» «اشکالی نداره،» طلسم دیگری پوزخندی زد. طلسم نویس شهر فنوج «وقتی زمانش برسه، انجامش میدی. من هیچ‌وقت ندیدم وقتی که باید بجنگی، فرار کنی، و اون دانشجوهای قدیمی هم همینطور.

و بگو، مارک! کلی خوشی در پیشه! هووووف! یادت هست؟»[240] از وقتی که جرئت کردی بری تو خیابون، کاری که هیچ آدم عادی طلسم تا حالا جرات انجامش رو نداشت، جادو و طلسمات اون رفیق‌های درجه یک قسم خوردن که پشیمونت می‌کنن. از وقتی که وقتی بهت جرات دادن یکی از اونا رو لیس بزنی، بیشتر عصبانیشون کردی. و بهترین دعانویس شهر حالا دارن می‌رن که بیان تو زمین. مارک پرسید: «منظورت این است که همانطور که گفتند، قرار است من را مجبور کنند با همه مردان کلاس دعوا کنم؟» تگزاس با خوشحالی فریاد زد: «من همین کار را می‌کنم! دقیقاً! بیا بیرون و خودت آنها را ببین.» مارک داشت جلوی آینه کوچکی که به میله چادر آویزان طلسم بود، آرایش می‌کرد؛ بعد طلسم نویس برگشت و دعا دوستش را از اردوگاه بیرون برد و

به سمت نقطه تروفی برد، جایی که سه دانش‌آموز سال آخر با ظاهری جدی و وقار تمام نشسته بودند، از کلاس اول گرفته تا مارک مالوری، آن «بی‌جی» ناامید و سرکش و هنوز رام نشده. 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.