یکشنبه ۰۳ اسفند ۰۴ | ۱۳:۳۲
۴ بازديد
تنومند و موفق به خانه برگشته، و ذرهای هم لوس نشده است. البته گاهی اوقات آنها اصلاً برنمی گردند، و مأموران خبرچین عصبی که در ادارات شهرشان به دنبال متخلفان میگردند، با جادو و طلسمات گوشهای یخزده برمیگردند طلسم نویس و هشدار میدهند. اما تعداد کمی از این افراد وجود دارند. حتی رئیس بانکس از سیستم بزرگ راهآهن FC & L.، که طلسم نویس شهر گلبهار نه سی و پنج سال پیش در بیسبال هومبورگ بازی میکرد، آنقدر در مورد طلسم وضعیت مالی گیج نمیشود که در ساعات اداری دست خوش را به بهترین دعانویس شهر یک مرد هومبورگی بدهد. البته منظورم این نیست که هر طلسم نویس کسی از هومبورگ میتواند به زور وارد او شود و میزش را پر از پا کند.
از نظر او شما باید یک هومبورگی درجه دعا سی و سوم باشید؛ یعنی شما یا پدرتان حتماً با او سیب دزدیدهاید - من به لژ داخلی تعلق دارم. پدرم و بهترین دعانویس شهر رئیس بانکس یک شب در باغ میوه فریزر، بین بهترین دعانویس شهر خودشان، یک تکه هلو خوردند و تا نیمه دعا راه مرواریدی رفتند.[صفحه ۱۳۵]قبل از اینکه دو پزشک دروازهها را باز کنند، آنها را به عقب طلسم نویس شهر گناباد کشیدند. به همین دلیل است که ماه گذشته وقتی به ملاقات بنکس رفتم، او مرا به ناهار برد. اگر دولت به او اجازه میداد، بهترین دعانویس شهر به من اجازه ورود به خانه را میداد.
هرگز روزی را طلسم که بنکس به هومبورگ برگشت فراموش نمیکنم. او سی سال بود که برنگشته بود و کوچکترین قصدی هم برای آمدن نداشت، همانطور که بعداً اعتراف کرد. اما او با ماشین مخصوصش در حال رانندگی بود و ماشین شماره یازده قدیمی که او را حمل میکرد، هوشمندانهترین کار دوران کاریاش را انجام داد. موتور درست در ایستگاه خراب شد و وقتی بنکس متوجه شد که برای یک یا دو ساعت در آنجاست، پیاده شد و در خیابان اصلی قدم زد تا شهری را که زندگیاش را در آن آغاز کرده بود، ببیند. این یک موقعیت طلسم نویس شهر چناران بسیار غمانگیز طلسم نویس بود.
هیچکس از کسانی که تا به حال برگشته بودند، به اندازه بنکس تغییر نکرده بود. اگر او موی دم اسبی میبست و به زبان چاکتا حرف میزد، نمیتوانست از او دورتر شود. تقصیر او نبود.[صفحه ۱۳۶]او تمام تلاشش را کرد. اما سالها بود که به زبان ما صحبت نمیکرد. نمیتوانست آنقدر نزدیک شود که بتواند صحبت کند. از کنار بیشتر همبازیهایش رد میشد، بدون دعا اینکه آنها را به خاطر بیاورد، اما وقتی تابلوی پاش وید را دید، وارد شد و با او دست داد. حدود چهل نفر از ما برای معامله وارد شدیم و تماشایش کردیم. رقتانگیز بود. آنها مثل غریبههایی از سرزمینهای طلسم مختلف آنجا ایستاده بودند، بنکس سعی میکرد دکمههای بزرگ و ضخیم لباس وقارش را باز کند و موفق نمیشد، و طلسم نویس شهر سرخس پاش سعی میکرد چیزی بگوید
که بنکس را - البته در مورد امور مالی سطح بالا - وضعیت کشور و غیره - به خود جلب کند. آنها در عرض یک دقیقه تسلیم شدند و بنکس بیرون رفت. او پلتی آمتورن را پیدا کرد و با او دست داد. پلتی معمولاً خیلی پرحرف است، اما نمیتوانست با بنکس صحبت کند - البته نه آن بنکس. دعا او قبلاً هرگز او را ندیده بود. او گفت: «سلام» و «مدت زیادی است که اینجا نیستی» و بنکس گفت: «واقعاً همینطور است. امیدوارم که تو...»[صفحه ۱۳۷]و خانوادهات خوب هستند.» و سپس پلتی با عجله و با خیالی آسوده، انگار که وظیفهاش را انجام طلسم نویس شهر لردگان داده باشد، به میان جادو و طلسمات جمعیت برگشت، و بنکس که حوصلهاش سر رفته بود، ساعتش را بیرون آورد.
اما درست همان موقع سیم اسکینسون نفسزنان از جا پرید و از میان جمعیت بیرون پرید. سیم کوچولو و فروتن است و دعا حتی در دنیای آرام ما جادو و طلسمات هم به سختی میتواند خودش را کنترل کند. اما وقتی بنکس را دید، مثل اسب جنگی خرناس کشید و سه اینچ بزرگتر شد. «سلام پاج، پیرمردِ بیعرضه!» در حالی که هر دو دستش را در جیبهایش کرده بود، گفت. بنکس با کمی جا خوردن گفت: «سلام سیم!» سیم پرسید: «از کجا اومدی؟ و چرا قبلاً نیومدی؟ تو یه آدم مهربون و دوستداشتنی هستی، هستی. تازگیها تخم بوقلمون خوردی؟» بنکس در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: «نه، ماشین ظرفشوییِ زانو زده.
از نظر او شما باید یک هومبورگی درجه دعا سی و سوم باشید؛ یعنی شما یا پدرتان حتماً با او سیب دزدیدهاید - من به لژ داخلی تعلق دارم. پدرم و بهترین دعانویس شهر رئیس بانکس یک شب در باغ میوه فریزر، بین بهترین دعانویس شهر خودشان، یک تکه هلو خوردند و تا نیمه دعا راه مرواریدی رفتند.[صفحه ۱۳۵]قبل از اینکه دو پزشک دروازهها را باز کنند، آنها را به عقب طلسم نویس شهر گناباد کشیدند. به همین دلیل است که ماه گذشته وقتی به ملاقات بنکس رفتم، او مرا به ناهار برد. اگر دولت به او اجازه میداد، بهترین دعانویس شهر به من اجازه ورود به خانه را میداد.
هرگز روزی را طلسم که بنکس به هومبورگ برگشت فراموش نمیکنم. او سی سال بود که برنگشته بود و کوچکترین قصدی هم برای آمدن نداشت، همانطور که بعداً اعتراف کرد. اما او با ماشین مخصوصش در حال رانندگی بود و ماشین شماره یازده قدیمی که او را حمل میکرد، هوشمندانهترین کار دوران کاریاش را انجام داد. موتور درست در ایستگاه خراب شد و وقتی بنکس متوجه شد که برای یک یا دو ساعت در آنجاست، پیاده شد و در خیابان اصلی قدم زد تا شهری را که زندگیاش را در آن آغاز کرده بود، ببیند. این یک موقعیت طلسم نویس شهر چناران بسیار غمانگیز طلسم نویس بود.
هیچکس از کسانی که تا به حال برگشته بودند، به اندازه بنکس تغییر نکرده بود. اگر او موی دم اسبی میبست و به زبان چاکتا حرف میزد، نمیتوانست از او دورتر شود. تقصیر او نبود.[صفحه ۱۳۶]او تمام تلاشش را کرد. اما سالها بود که به زبان ما صحبت نمیکرد. نمیتوانست آنقدر نزدیک شود که بتواند صحبت کند. از کنار بیشتر همبازیهایش رد میشد، بدون دعا اینکه آنها را به خاطر بیاورد، اما وقتی تابلوی پاش وید را دید، وارد شد و با او دست داد. حدود چهل نفر از ما برای معامله وارد شدیم و تماشایش کردیم. رقتانگیز بود. آنها مثل غریبههایی از سرزمینهای طلسم مختلف آنجا ایستاده بودند، بنکس سعی میکرد دکمههای بزرگ و ضخیم لباس وقارش را باز کند و موفق نمیشد، و طلسم نویس شهر سرخس پاش سعی میکرد چیزی بگوید
که بنکس را - البته در مورد امور مالی سطح بالا - وضعیت کشور و غیره - به خود جلب کند. آنها در عرض یک دقیقه تسلیم شدند و بنکس بیرون رفت. او پلتی آمتورن را پیدا کرد و با او دست داد. پلتی معمولاً خیلی پرحرف است، اما نمیتوانست با بنکس صحبت کند - البته نه آن بنکس. دعا او قبلاً هرگز او را ندیده بود. او گفت: «سلام» و «مدت زیادی است که اینجا نیستی» و بنکس گفت: «واقعاً همینطور است. امیدوارم که تو...»[صفحه ۱۳۷]و خانوادهات خوب هستند.» و سپس پلتی با عجله و با خیالی آسوده، انگار که وظیفهاش را انجام طلسم نویس شهر لردگان داده باشد، به میان جادو و طلسمات جمعیت برگشت، و بنکس که حوصلهاش سر رفته بود، ساعتش را بیرون آورد.
اما درست همان موقع سیم اسکینسون نفسزنان از جا پرید و از میان جمعیت بیرون پرید. سیم کوچولو و فروتن است و دعا حتی در دنیای آرام ما جادو و طلسمات هم به سختی میتواند خودش را کنترل کند. اما وقتی بنکس را دید، مثل اسب جنگی خرناس کشید و سه اینچ بزرگتر شد. «سلام پاج، پیرمردِ بیعرضه!» در حالی که هر دو دستش را در جیبهایش کرده بود، گفت. بنکس با کمی جا خوردن گفت: «سلام سیم!» سیم پرسید: «از کجا اومدی؟ و چرا قبلاً نیومدی؟ تو یه آدم مهربون و دوستداشتنی هستی، هستی. تازگیها تخم بوقلمون خوردی؟» بنکس در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: «نه، ماشین ظرفشوییِ زانو زده.
طلسم نویس شهر صدرا