چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۶:۰۶
۱ بازديد
اینکه آنها از آن خبر نداشتند کمکی نمیکرد؛ همین که وقتی زمانشان فرا رسید، میفهمیدند، کافی بود. شب بعد را در غم و اندوه، بیخوابی و شکایت گذراندند. بچهها از خواب بیدار شدند و فوراً فهمیدند که مشکلی پیش آمده است. آنها نیز شروع به جیغ زدن کردند، به طوری که ناله والدین و فریاد کوچکترها در تمام خانه طنینانداز شد. با این حال، صبح روز بعد اکثر آنها مجبور بودند به سر کار بروند، زیرا کشتارگاهها به دلیل جادو و طلسمات غم و اندوه آنها تعطیل نشدند. اما دعا ساعت ۷ صبح، اونا طلسم نویس شهر کهگیلویه و بویراحمد و والاحضرتش دم درِ مأمور فریبکار ایستادند.
بله - بدون اینکه حتی پلک بزند یا بهترین دعانویس شهر از بیشرمی او سرخ شود، اعتراف کرد که اوضاع واقعاً همین است؛ آنها مجبورند هم اجاره و هم بهره دعا را بپردازند. بهترین دعانویس شهر سپس عمه الزبیتا خشمگین شد و چنان اعتراض و سرزنش بلندی سر داد که رهگذران میایستادند تا گوش دهند. اما حالا مأمور نیز بیصبر شده بود و به آنها گفت که موضوع را به اندازه کافی برایشان توضیح داده است؛ اگر آنها حرفش را طلسم نویس اشتباه فهمیده دعا بودند، تقصیر خودشان بود، او تحت تأثیر قرار نگرفته بود. با این طلسم نویس شهر بوشهر سخنان، آنها اجازه یافتند آنجا را ترک کنند.
وقتی بعداً آنا به کشتارگاهها رفت و هنگام شام با یورگیس ملاقات کرد، همه چیز را به او گفت. با این حال، یورگیس با آرامش پذیرفت - او مدتها معتقد بود که کسب و طلسم کار کاملاً از رونق افتاده است. اینجا چه باید کرد؟ آنها مجبور شدند عروسی خود را بیشتر به تعویق بیندازند؛ و سپس شعار قدیمی خود را تکرار کرد: "من حتی سختتر از قبل کار خواهم کرد!" آنا نیز بهتر است مراقب کار باشد. و استانیسلواس کوچک نیز گفت که آنا تصمیم گرفته است عمه الیزابت را به کارخانه بفرستد. اونا روزی را برای بیرون رفتن و جستجوی طلسم نویس شهر سمنان کار انتخاب کرد.
وقتی که دیگر دیر شده بود، ماریا به خانه آمد و گفت که با دختری به نام جاسائیت صحبت کرده است، دختری که دوستی داشت که در اتاقهای بستهبندی براون کار میکرد و به او قول داده بود که میتواند برای اونا هم در آنجا کاری طلسم نویس شهر اصفهان پیدا کند. اما گفته میشد مدیر آنجا از آن دسته افرادی است که با طلسم کمال میل هدایا را میپذیرد. هیچ کس به او کمک نمیکرد طلسم نویس در موسسهای که اسکناس ده طلسم نویس دلاری در دست ندارد، کاری پیدا کند. پس از کمی مذاکره، آنا وقتی ده دلارش را به مدیر داد، کاری پیدا کرد.
شغل او دوختن لفاف دور آغل خوکها بود، کار در زیرزمینها انجام میشد و حقوق آن هشت تا ده دلار در هفته بود. یورگیس از کار در زیرزمین خیلی راضی نبود، اما کار آسانی بود و هیچ کس هرگز شغلی را که واقعاً میخواست، پیدا نمیکرد. در این میان، عمه الزبیتا، استانیسلواس کوچک را نزد کشیشی برده بود که در ازای بهترین دعانویس شهر دریافت وجه طلسم نویس نقد، از طلسم نویس شهر گرگان او گواهی کتبی گرفته بود که پسر دو سال بزرگتر از سن واقعیاش است. بدین ترتیب پسر آماده بود تا برای یافتن ثروت خود راهی سفر شود. اتفاقاً در آن زمان یک دستگاه جدید و شگفتانگیز چربیپزی در دورهام خریداری شده بود که حتی یک کودک هم میتوانست با آن کار کند.
و وقتی بازرس دم در دفتر، استانیسلواس را با مدارکش دید، به خودش لبخند زد و او را صدا زد و فریاد زد: « چیا! چیا !» (اینجا! اینجا!) طلسم نویس طلسم بنابراین پسر وارد یک راهروی طولانی سنگفرش شد، از پلههای بیپایان بالا رفت و به یک سالن بزرگ و روشن با چراغهای برقی رسید که بهترین دعانویس شهر دستگاههای جدید چربیپزی در آن کار میکردند. پس از اینکه دعا لحظهای با کمی ترس به اطرافش نگاه کرد، مردی به سمتش آمد و پرسید چه میخواهد. پسر طلسم پاسخ داد: «کار! چند سالته؟» - «شانزده سال!» آنها در این زمینه سختگیر بودند، زیرا سالی یک یا دو بار یک بازرس دولتی به کارخانه میآمد و از یک یا دو کودک سنشان را میپرسید.
و صاحبان کارخانه دلایل خوبی برای حفظ روابط خوب با قانون و همه نمایندگان آن در زمینههای مختلف داشتند. بدین ترتیب سرنوشت استانیسلواس کوچک رقم خورد. ساعت به ساعت، روز به روز، سال به سال، او را مجبور میکردند در همان نقطه، جادو و طلسمات روی قسمتی از زمین به مساحت حدود یک فوت مربع بایستد.
بله - بدون اینکه حتی پلک بزند یا بهترین دعانویس شهر از بیشرمی او سرخ شود، اعتراف کرد که اوضاع واقعاً همین است؛ آنها مجبورند هم اجاره و هم بهره دعا را بپردازند. بهترین دعانویس شهر سپس عمه الزبیتا خشمگین شد و چنان اعتراض و سرزنش بلندی سر داد که رهگذران میایستادند تا گوش دهند. اما حالا مأمور نیز بیصبر شده بود و به آنها گفت که موضوع را به اندازه کافی برایشان توضیح داده است؛ اگر آنها حرفش را طلسم نویس اشتباه فهمیده دعا بودند، تقصیر خودشان بود، او تحت تأثیر قرار نگرفته بود. با این طلسم نویس شهر بوشهر سخنان، آنها اجازه یافتند آنجا را ترک کنند.
وقتی بعداً آنا به کشتارگاهها رفت و هنگام شام با یورگیس ملاقات کرد، همه چیز را به او گفت. با این حال، یورگیس با آرامش پذیرفت - او مدتها معتقد بود که کسب و طلسم کار کاملاً از رونق افتاده است. اینجا چه باید کرد؟ آنها مجبور شدند عروسی خود را بیشتر به تعویق بیندازند؛ و سپس شعار قدیمی خود را تکرار کرد: "من حتی سختتر از قبل کار خواهم کرد!" آنا نیز بهتر است مراقب کار باشد. و استانیسلواس کوچک نیز گفت که آنا تصمیم گرفته است عمه الیزابت را به کارخانه بفرستد. اونا روزی را برای بیرون رفتن و جستجوی طلسم نویس شهر سمنان کار انتخاب کرد.
وقتی که دیگر دیر شده بود، ماریا به خانه آمد و گفت که با دختری به نام جاسائیت صحبت کرده است، دختری که دوستی داشت که در اتاقهای بستهبندی براون کار میکرد و به او قول داده بود که میتواند برای اونا هم در آنجا کاری طلسم نویس شهر اصفهان پیدا کند. اما گفته میشد مدیر آنجا از آن دسته افرادی است که با طلسم کمال میل هدایا را میپذیرد. هیچ کس به او کمک نمیکرد طلسم نویس در موسسهای که اسکناس ده طلسم نویس دلاری در دست ندارد، کاری پیدا کند. پس از کمی مذاکره، آنا وقتی ده دلارش را به مدیر داد، کاری پیدا کرد.
شغل او دوختن لفاف دور آغل خوکها بود، کار در زیرزمینها انجام میشد و حقوق آن هشت تا ده دلار در هفته بود. یورگیس از کار در زیرزمین خیلی راضی نبود، اما کار آسانی بود و هیچ کس هرگز شغلی را که واقعاً میخواست، پیدا نمیکرد. در این میان، عمه الزبیتا، استانیسلواس کوچک را نزد کشیشی برده بود که در ازای بهترین دعانویس شهر دریافت وجه طلسم نویس نقد، از طلسم نویس شهر گرگان او گواهی کتبی گرفته بود که پسر دو سال بزرگتر از سن واقعیاش است. بدین ترتیب پسر آماده بود تا برای یافتن ثروت خود راهی سفر شود. اتفاقاً در آن زمان یک دستگاه جدید و شگفتانگیز چربیپزی در دورهام خریداری شده بود که حتی یک کودک هم میتوانست با آن کار کند.
و وقتی بازرس دم در دفتر، استانیسلواس را با مدارکش دید، به خودش لبخند زد و او را صدا زد و فریاد زد: « چیا! چیا !» (اینجا! اینجا!) طلسم نویس طلسم بنابراین پسر وارد یک راهروی طولانی سنگفرش شد، از پلههای بیپایان بالا رفت و به یک سالن بزرگ و روشن با چراغهای برقی رسید که بهترین دعانویس شهر دستگاههای جدید چربیپزی در آن کار میکردند. پس از اینکه دعا لحظهای با کمی ترس به اطرافش نگاه کرد، مردی به سمتش آمد و پرسید چه میخواهد. پسر طلسم پاسخ داد: «کار! چند سالته؟» - «شانزده سال!» آنها در این زمینه سختگیر بودند، زیرا سالی یک یا دو بار یک بازرس دولتی به کارخانه میآمد و از یک یا دو کودک سنشان را میپرسید.
و صاحبان کارخانه دلایل خوبی برای حفظ روابط خوب با قانون و همه نمایندگان آن در زمینههای مختلف داشتند. بدین ترتیب سرنوشت استانیسلواس کوچک رقم خورد. ساعت به ساعت، روز به روز، سال به سال، او را مجبور میکردند در همان نقطه، جادو و طلسمات روی قسمتی از زمین به مساحت حدود یک فوت مربع بایستد.
طلسم نویس شهر خرمشهر