چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۰۷
۱ بازديد
بمانم، همانطور که گفتی اگر بخواهم میتوانم.» دوباره آقای برتون با دقت و شاید کمی ترس او را بررسی کرد و سپس گفت: «خب، فکر میکنم شاید این چیز خیلی خوبی باشد، تام. یادت هست که از اول هم همین فکر را میکردم. تو انتخاب خودت را کردی. راز چطور؟» «چیز خاصی نیست، فقط به این فکر کردم که وقتی اون بالا هستم یه کاری بکنم. باید خودمو جمع و جور کنم. طلسم نویس کلبههای سربازها رو دادم به یه سرباز طلسم نویس تو غرب...» «خب، پسرم، داشتم به این فکر میکردم؛ اما طلسم نویس شهر تهران نمیخواستم چیزی بگویم. روی و پیوی و آن بقیه را خواهی بهترین دعانویس شهر داشت.»۷۸گلادیاتورها روی گردنت نشستهاند، نمیترسی؟» تام گفت: «الان دیگه برام فایدهای ندارن.» «اوه، چرندیات.
ما اینو درستش میکنیم. تو یه نامه بفرست...» تام گفت: طلسم «سرگروه پیشاهنگان آن گروه در غرب، دوست من است، اما من تا امروز صبح که نامهای از او دریافت کردم، نمیدانستم. آنها فکر میکنند من این کار را کردم طلسم نویس چون میدانستم همیشه او بوده و او را بیشتر دوست داشتهام، اما تا زمانی که کسی چیزی از دست ندهد، برایم مهم نیست چه فکر میکنند؛ این تنها چیزی است که برایم مهم است. پس اگر مایل باشید،» او با لحنی کسلکننده و بیتفاوت، انگار که میخواست اجازه رفتن به آن طرف طلسم نویس شهر خراسان رضوی خیابان را بگیرد، ادامه داد: «دوست دارم قبل از شروع فصل شکار به کمپ تمپل بروم و در آنجا بمانم و تعدادی از آن درختان را در ملک بهترین دعانویس شهر جنگلی جدید قطع کنم و سه کلبه روی
تپه بسازم تا روی و گروه وقتی به آنجا میرسند از آنها طلسم استفاده کنند. نمیخواهم کسی بداند که من این کار را میکنم.» آقای برتون گفت: «چی؟» تام با لحنی گرفته گفت: «میخواهم بروم آنجا و بمانم و سه تا کلبه بسازم.»۷۹ آقای برتون در حالی که با تعجبی آشکار و سرگرمکننده به عقب تکیه داده بود و او را بررسی میکرد، گفت: «هامف. در مورد سختیها چطور؟» تام طلسم نویس شهر خراسان شمالی گفت: بهترین دعانویس شهر «فقط همین، داشتم دعا فکر میکردم، و تنها مشکلی که به ذهنم میرسد این است که آیا مارگارت این راز را تا وقتی که کار تمام شود، نگه جادو و طلسمات میدارد، و تو هم همینطور.
آنها فکر میکنند من دیگر پیشاهنگ نیستم، و من به آنها نشان خواهم داد. اگر فکر میکنی نمیتوانم این کار را بکنم، از پیت، سرایدار، بپرس. و اگر اوضاع را اینطور درست کنم، کسی جا نمیماند، میبینی؟ قسمت سخت ماجرا واقعاً جادو و طلسمات سهم توست - اینکه بیحرکت بمانی و او را وادار به بیحرکت ماندن کنی.» آقای برتون در حالی که به چهره بیاحساس و تقریباً بیحالت طلسم نویس شهر خوزستان تام نگاه میکرد و سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، گفت: طلسم نویس «متوجه شدم.» تام گفت: «نقش من آسان است.» ۸۰ فصل پانزدهم نامهای از بارنارد وقتی تام به کمپ تمپل رسید، نامهای دعا را در آنجا یافت که منتظرش بود.
نامه در میان شاخهای گوزن عمو جب که در کلبه مدیر قدیمی کمپ آویزان بود، گیر کرده بود. او عمو جب را تنها در اوج شکوهش یافت و از دیدن او بسیار خوشحال شد. از ویژگیهای آن دیدهبان و تلهگذار پیر غربی که آقای تمپل از آریزونا آورده بود، این بود که هرگز از هیچ چیز تعجب نمیکرد. اگر یک خرس گریزلی وارد اردوگاه میشد، ذرهای او را آشفته نمیکرد. او با آرامش و زیرکی طلسم نویس شهر زنجان آن را بررسی میکرد، پیپ چوب ذرتش را از دهانش بیرون میآورد، خاکستر آن را میریخت و به کارش ادامه میداد. اگر خرس گریزلی بهترین دعانویس شهر یکی از آن انجمنهای بزرگی بود که به «اولویت با ایمنی» اعتقاد دارند،۸۱با صدای شوم برخورد پیپ عمو جب پیر به نزدیکترین جسم سفت، فوراً عقبنشینی کردهاند.
عمو جب، مانند طلسم عمو سام، آهسته اما بسیار مطمئن حرکت کرد. خیلی غیرمعمول نبود که یک زائر طبیعتدوست خارج از فصل به اردوگاه سر بزند، و چنین کسی همیشه از آن استقبال بیتکلف غربی مطمئن بود. اما اگر همه طلسم پادشاهان طلسم نویس و امپراتورهای جهان (یا تعداد کمی از آنها که باقی ماندهاند) به اردوگاه سر میزدند، عمو جب راشمور با دقت به آنها نگاه بهترین دعانویس شهر میکرد، دود وحشتناکی به سمتشان فوت میکرد و میگفت: «هاو دو». او مردم را دوست داشت، اما به آنها وابسته نبود. دریاچه و درختان و حیات وحش با او صحبت میکردند، و در مورد انسانها، او همیشه از همراهی آنها خوشحال بود.
ما اینو درستش میکنیم. تو یه نامه بفرست...» تام گفت: طلسم «سرگروه پیشاهنگان آن گروه در غرب، دوست من است، اما من تا امروز صبح که نامهای از او دریافت کردم، نمیدانستم. آنها فکر میکنند من این کار را کردم طلسم نویس چون میدانستم همیشه او بوده و او را بیشتر دوست داشتهام، اما تا زمانی که کسی چیزی از دست ندهد، برایم مهم نیست چه فکر میکنند؛ این تنها چیزی است که برایم مهم است. پس اگر مایل باشید،» او با لحنی کسلکننده و بیتفاوت، انگار که میخواست اجازه رفتن به آن طرف طلسم نویس شهر خراسان رضوی خیابان را بگیرد، ادامه داد: «دوست دارم قبل از شروع فصل شکار به کمپ تمپل بروم و در آنجا بمانم و تعدادی از آن درختان را در ملک بهترین دعانویس شهر جنگلی جدید قطع کنم و سه کلبه روی
تپه بسازم تا روی و گروه وقتی به آنجا میرسند از آنها طلسم استفاده کنند. نمیخواهم کسی بداند که من این کار را میکنم.» آقای برتون گفت: «چی؟» تام با لحنی گرفته گفت: «میخواهم بروم آنجا و بمانم و سه تا کلبه بسازم.»۷۹ آقای برتون در حالی که با تعجبی آشکار و سرگرمکننده به عقب تکیه داده بود و او را بررسی میکرد، گفت: «هامف. در مورد سختیها چطور؟» تام طلسم نویس شهر خراسان شمالی گفت: بهترین دعانویس شهر «فقط همین، داشتم دعا فکر میکردم، و تنها مشکلی که به ذهنم میرسد این است که آیا مارگارت این راز را تا وقتی که کار تمام شود، نگه جادو و طلسمات میدارد، و تو هم همینطور.
آنها فکر میکنند من دیگر پیشاهنگ نیستم، و من به آنها نشان خواهم داد. اگر فکر میکنی نمیتوانم این کار را بکنم، از پیت، سرایدار، بپرس. و اگر اوضاع را اینطور درست کنم، کسی جا نمیماند، میبینی؟ قسمت سخت ماجرا واقعاً جادو و طلسمات سهم توست - اینکه بیحرکت بمانی و او را وادار به بیحرکت ماندن کنی.» آقای برتون در حالی که به چهره بیاحساس و تقریباً بیحالت طلسم نویس شهر خوزستان تام نگاه میکرد و سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، گفت: طلسم نویس «متوجه شدم.» تام گفت: «نقش من آسان است.» ۸۰ فصل پانزدهم نامهای از بارنارد وقتی تام به کمپ تمپل رسید، نامهای دعا را در آنجا یافت که منتظرش بود.
نامه در میان شاخهای گوزن عمو جب که در کلبه مدیر قدیمی کمپ آویزان بود، گیر کرده بود. او عمو جب را تنها در اوج شکوهش یافت و از دیدن او بسیار خوشحال شد. از ویژگیهای آن دیدهبان و تلهگذار پیر غربی که آقای تمپل از آریزونا آورده بود، این بود که هرگز از هیچ چیز تعجب نمیکرد. اگر یک خرس گریزلی وارد اردوگاه میشد، ذرهای او را آشفته نمیکرد. او با آرامش و زیرکی طلسم نویس شهر زنجان آن را بررسی میکرد، پیپ چوب ذرتش را از دهانش بیرون میآورد، خاکستر آن را میریخت و به کارش ادامه میداد. اگر خرس گریزلی بهترین دعانویس شهر یکی از آن انجمنهای بزرگی بود که به «اولویت با ایمنی» اعتقاد دارند،۸۱با صدای شوم برخورد پیپ عمو جب پیر به نزدیکترین جسم سفت، فوراً عقبنشینی کردهاند.
عمو جب، مانند طلسم عمو سام، آهسته اما بسیار مطمئن حرکت کرد. خیلی غیرمعمول نبود که یک زائر طبیعتدوست خارج از فصل به اردوگاه سر بزند، و چنین کسی همیشه از آن استقبال بیتکلف غربی مطمئن بود. اما اگر همه طلسم پادشاهان طلسم نویس و امپراتورهای جهان (یا تعداد کمی از آنها که باقی ماندهاند) به اردوگاه سر میزدند، عمو جب راشمور با دقت به آنها نگاه بهترین دعانویس شهر میکرد، دود وحشتناکی به سمتشان فوت میکرد و میگفت: «هاو دو». او مردم را دوست داشت، اما به آنها وابسته نبود. دریاچه و درختان و حیات وحش با او صحبت میکردند، و در مورد انسانها، او همیشه از همراهی آنها خوشحال بود.
طلسم نویس شهر خرمشهر